+ - x
 » از همین شاعر
 واقف سرمد تا مدرسه عشق گشود
 در دل من پرده ی نو می زنی
 من آن نیم که تو دیدی چو بینیم نشناسی
 آتش افکند در جهان جمشید
 از چشم پرخمارت دل را قرار ماند
 سی و یکم
 نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر
 نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم

 » بیشتر بخوانید...
 شبی که ماه در اندیشه ی تو جان می داد
 لحظه های خموش
 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام
 اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
 دم
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 مرهون بعثت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام
پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام
چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد
من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام
گر چه او عیار و مکار است گرد خویشتن
از میان رخت او من نقدها دزدیده ام
پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد
زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام
جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند
من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام
من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام
من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام
من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام
ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای
نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام
چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو
از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *