+ - x
 » از همین شاعر
 چونک درآییم به غوغای شب
 اندرآ ای مه که بی تو ماه را استاره نیست
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 رو، مسلم تراست بی کاری
 ساقیا باده چون نار بیار
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم
 خنک آن جان که رود مست و خرامان بر او
 مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
 آن مه که ز پیدایی در چشم نمی آید
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری

 » بیشتر بخوانید...
 دیریست که من گمشده در راه توستم
 ای یاد تو در ظلمت شب همسفر من
 يار افگند برخ گرچه نقاب من و تو
 در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
 تلخکها
 ياد باد آن شب که گيس محفلم روی تو بود
 پشت دیوار
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 کژدم ِ عسل دختر
 گشته با غير آشنا دل های دل افسوس دل

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
صنما چه می شتابی که بکشتی از شتابم
تو رئیسی و امیری دم و پند کس نگیری
صنما چه زودسیری که ز سیریت خرابم
چه شود اگر زمانی بدهی مرا امانی
که نه سیخ سوزد ای جان نه تبه شود کبابم
چه شود اگر بسازی نشتابی و نتازی
نشود دلم نمازی چو ببرد یار آبم
تو چه عاشق فراقی چه ملولی و چه عاقی
ز کف جز تو ساقی ندهد طرب شرابم
بطپد دلم که ناگه برود به حجره آن مه
چو نهان شد آفتابم به دو دیده چون سحابم
به کمی چو ذره هایم من اگر گشاده پایم
چه کنم وفا ندارد به طلوع آفتابم
عجب آسمان چه بارد که زمین مطیع نبود
تو هر آنچ پیشم آری چه کنم که برنتابم
تو چو من اگر بجویی به شمار خاک یابی
چو تویی اگر بجویم به چراغ ها نیابم
نفسی وجود دارم که تو را سجود آرم
که سجود توست جانا دعوات مستجابم
تو بگفتیم که دل را ز جهانیان فروشو
دل خود چگونه شویم چو ببرد هجرت آبم
صنما چو من کم آید به کمی و جان سپاری
که ز رشک دل کبابم و به اشک چون سحابم
به سحر تویی صبوحم به سفر تویی فتوحم
به بدل تویی بهشتم به عمل تویی ثوابم
تو چو بوبک ربابی به ستیزه تن زدستی
من خسته از ستیزت به نفیر چون ربابم
تو نه آن شکرجوابی که جواب من نیایی
مگر احمقم گرفتی که سکوت شد جوابم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *