+ - x
 » از همین شاعر
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 چو فرستاد عنایت به زمین مشعله ها را
 سبق الجد الینا نزل الحب علینا
 تو تا بنشسته ای بر دار فانی
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 هر کجا که پا نهی ای جان من
 بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما
 چنان کز غم دل دانا گریزد
 حال ما بی آن مه زیبا مپرس
 هر روز بامداد درآید یکی پری

 » بیشتر بخوانید...
 بهار من
 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
 قصه ی عشق
 آدم، سنگ، آهن
 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
 طرح ناز
 گل سرخ
 باران
 مکش ای آفتاب از فکر زر بر پشت آتش را
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

در میان عاشقان عاقل مبا
خاصه اندر عشق این لعلین قبا
دور بادا عاقلان از عاشقان
دور بادا بوی گلخن از صبا
گر درآید عاقلی گو راه نیست
ور درآید عاشقی صد مرحبا
مجلس ایثار و عقل سخت گیر
صرفه اندر عاشقی باشد وبا
ننگ آید عشق را از نور عقل
بد بود پیری در ایام صبا
خانه بازآ عاشقا تو زوترک
عمر خود بی عاشقی باشد هبا
جان نگیرد شمس تبریزی به دست
دست بر دل نه برون رو قالبا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *