+ - x
 » از همین شاعر
 چه باک دارد عاشق ز ننگ و بدنامی
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 ای دیده مرا بر در واپس بکشیده سر
 رغبت به عاشقان کن ای جان صدر غایب
 دلا چون واقف اسرار گشتی
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 امشب ای دلدار مهمان توییم
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد
 مخسب ای یار مهمان دار امشب
 

 » بیشتر بخوانید...
 حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را
 چلو
 بر آفتاب طعنه زند روی او هنوز
 لعنت
 میخانه
 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
 پوستین چپه
 باز آمدم که فکر ترا آب و گل کنم
 شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

لولیکان توییم در بگشا ای صنم
لولیکان را دمی بار ده ای محتشم
ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان
ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم
امن دو عالم تویی گوهر آدم تویی
هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم
چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو
گردد هر لولیی صاحب طبل و علم
رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست
تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم
تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم
چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم
خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان
عشرت با خوف جان راست نیاید به هم
مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش
پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم
تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان
آید صافی روان گوید ای من منم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *