+ - x
 » از همین شاعر
 بلندتر شده ست آفتاب انسانی
 گل خندان که نخندد چه کند
 گر هیچ نگارینم بر خلق عیانستی
 چون دل جانا بنشین بنشین
 برون شو ای غم از سینه که لطف یار می آید
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 ای زیان و ای زیان و ای زیان
 آخر کی شود از آن لقا سیر
 از دور بدیده شمس دین را
 یا من عجب فتادم یا تو عجب فتادی

 » بیشتر بخوانید...
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
 گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
 اگر به كوچه و یا خانه ریخت خونم بود
 من بی نهایتم
 نه من دیگر نمی خندم
 دوبیتی های هزارگی بخش ششم
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 دست الفت
 آن منظر فیض صبحگاهی بنگر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم
میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم
همی خوریم می جان به حضرت سلطان
چنانک بی لب و ساغر نخست می خوردیم
خراب و مست به ساقی جان همی گوییم
برآر دست که ما دست ها برآوردیم
بیار نقل که ما نقل کرده ایم این سو
بیار باده احمر که زار و رخ زردیم
بکن سلام که تسلیم ابتلای توییم
بپرس گرم که افسرده دم سردیم
جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خورید
که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم
تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمان وار
که ما به منع عطا مور را نیازردیم
ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم
درآی در بر ما ما دوای هر دردیم
دل آر خسته به خار جفا و گل بستان
چه تحفه آری ماورد را که ما وردیم
اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی
بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم
اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر
بیا که کار چو تو صد هزار ما کردیم
بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان
که روی ماه نبینیم تا در این گردیم
خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس
به ما گذار که ما اوستاد این نردیم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *