+ - x
 » از همین شاعر
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش
 که بوده است تو را دوش یار و همخوابه
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 آن بنده آواره باز آمد و باز آمد
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 آنچ می آید ز وصفت این زمانم در دهن
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه
 دل دی خراب و مست و خوش هر سو همی افتاد از او

 » بیشتر بخوانید...
 بارون
 فتادی از مقام کبریائی
 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
 ماه پیشونی
 اضطراب آیینه
 کوچ
 تلک
 گاویست در آسمان و نامش پروین
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 هنوز قامت مستت روان زیباییست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در وصالت چرا بیاموزم
در فراقت چرا بیاموزم
یا تو با درد من بیامیزی
یا من از تو دوا بیاموزم
می گریزی ز من که نادانم
یا بیامیزی یا بیاموزم
پیش از این ناز و خشم می کردم
تا من از تو جدا بیاموزم
چون خدا با تو است در شب و روز
بعد از این از خدا بیاموزم
در فراقت سزای خود دیدم
چون بدیدم سزا بیاموزم
خاک پای تو را به دست آرم
تا از او کیمیا بیاموزم
آفتاب تو را شوم ذره
معنی والضحی بیاموزم
کهربای تو را شوم کاهی
جذبه کهربا بیاموزم
از دو عالم دو دیده بردوزم
این من از مصطفی بیاموزم
سر مازاغ و ماطغی را من
جز از او از کجا بیاموزم
در هوایش طواف سازم تا
چون فلک در هوا بیاموزم
بند هستی فروگشادم تا
همچو مه بی قبا بیاموزم
همچو ماهی زره ز خود سازم
تا به بحر آشنا بیاموزم
همچو دل خون خورم که تا چون دل
سیر بی دست و پا بیاموزم
در وفا نیست کس تمام استاد
پس وفا از وفا بیاموزم
ختمش این شد که خوش لقای منی
از تو خوش خوش لقا بیاموزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *