+ - x
 » از همین شاعر
 چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی
 گر مرا خار زند آن گل خندان بکشم
 شعر من نان مصر را ماند
 اگر امروز دلدارم کند چون دوش بدمستی
 هین کژ و راست می روی باز چه خورده ای بگو
 دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
 مرا در خنده می آرد بهاری
 ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را

 » بیشتر بخوانید...
 ز بحر لا در اسرار منصور
 چون در کف روزگار گشتیم زبون
 فرار
 ندیدم مهربان دلهای از انصاف خالی را
 به نظر وصل دلبری دارم
 تو را که هر چه مراد است در جهان داری
 برداشت ما از سیاست
 آواره
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
باغ ها را بشکفان و کشت ها را تازه کن
گل جمال افروخته ست و مرغ قول آموخته ست
بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن
سرو سوسن را همی گوید زبان را برگشا
سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان
فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن
از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع
برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن
جمله گل ها صلح جو و خار بدخو جنگ جو
خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن
رعد گوید ابر آمد مشک ها بر خاک ریخت
ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند
کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن
بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت
گر سماعت میل شد این بی نوا را تازه کن
سبزپوشان خضرکسوه همی گویند رو
چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی
در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *