+ - x
 » از همین شاعر
 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم
 مرگ ما هست عروسی ابد
 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 گویند شاه عشق ندارد وفا دروغ
 ندارد مجلس ما بی تو نوری
 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید
 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 گوید آن دلبر که چون همدل شدی

 » بیشتر بخوانید...
 مزن انگشت بر داغ دل من
 باغ من
 چو دیدم جوهر آینهٔ خویش
 من و تو از دل و دین نا امیدیم
 مرگ نازلی
 شبانه
 جوانمردی که دل با خویشتن بست
 گر از این منزل ویران به سوی خانه روم
 اندوه
 مادر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بشنو از بوالهوسان قصه میر عسسان
رندی از حلقه ما گشت در این کوی نهان
مدتی هست که ما در طلبش سوخته ایم
شب و روز از طلبش هر طرفی جامه دران
هم در این کوی کسی یافت ز ناگه اثرش
جامه پرخون شده او است ببینید نشان
خون عشاق کهن خود نشود تازه بود
خون چو تازه است بدانید که هست آن فلان
همه خون ها چو شود کهنه سیه گردد و خشک
خون عشاق ابد تازه بجوشد ز روان
تو مگو دفع که این دعوی خون کهن است
خون عشاق نخفته ست و نخسبد به جهان
غمزه توست که خونی است در این گوشه و بس
نرگس توست که ساقی است دهد رطل گران
غمزه توست که مست آید و دل ها دزدد
قصد جان ها کند آن سخت دل سخته کمان
داد آن است که آن گمشده را بازدهی
یا چو او شد ز میانه تو درآیی به میان
گر ز میر شکران داد بیابی ای دل
شکر کن شو تو گدازان چو شکر با شکران
گر چنان کشته شوی زنده جاوید شوی
خدمت از جان چنین کشته به تبریز رسان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *