+ - x
 » از همین شاعر
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 آمدستیم تا چنان گردیم
 می تلخی که تلخی ها بدو گردد همه شیرین
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 مسلم آمد یار مرا دل افروزی
 ترش رویی و خشمینی چنین شیرین ندیدستم
 زهره عشق هر سحر بر در ما چه می کند
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 هر روز بامداد طلبکار ما تویی
 در این سرما سر ما داری امروز

 » بیشتر بخوانید...
 باغ جمال
 چکامه یی برای آمو
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 تعادل
 یک زوزه ی وحشتناک از حنجره آورده
 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 بهار را باور کن
 میلاد
 نگاهش نقشبند کافری ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

می آیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
برکنده ای به خشم دل از یار مهربان
از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
زان تیرهای غمزه خشمین که می زنی
صد قامت چو تیر خمیده ست چون کمان
از پرسشم ز خشم لب لعل بسته ای
جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان
ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی
نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
در گردنم درافکن و سرمست می کشان
تا جان باسعادت غلطان همی رود
چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین
تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *