+ - x
 » از همین شاعر
 مبر رنج ای برادر خواجه سختست
 گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف
 ای هوسهای دلم باری بیا رویی نما
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 مطربا اسرار ما را بازگو
 هر شش جهتم ای جان منقوش جمال تو
 آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من
 ای تو چو خورشید و شه خاص من
 گه چرخ زنان همچون فلکم
 چمنی که جمله گلها به پناه او گریزد

 » بیشتر بخوانید...
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 مهربان
 واژه های تلخ و سنگینم
 دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
 شب چله
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 اين عکس شوخ و شنگ قشنگ از نگار ماست
 چادر فیروزه ای هر باربر سر کن بهار
 دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

والله ملولم من کنون از جام و سغراق و کدو
کو ساقی دریادلی تا جام سازد از سبو
با آنچ خو کردی مرا اندرمدزد آن ده مها
با توست آن حیله مکن این جا مجو آن جا مجو
هر بار بفریبی مرا گویی که در مجلس درآ
هر آرزو که باشدت پیش آ و در گوشم بگو
خوش من فریب تو خورم نندیشم و این ننگرم
که من چو حلقه بر درم چون لب نهم بر گوش تو
من بر درم تو واصلی حاتم کف و دریادلی
بالله رها کن کاهلی می ریز چون خون عدو
تا هوش باشد یار من باطل شود گفتار من
هر دم خیالی باطلی سر برزند در پیش او
آن کز میت گلگون بود یا رب چه روزافزون بود
کز آب حیوان می کند آن خضر هر ساعت وضو
از آسمان آمد ندا کای بزمتان را ما فدا
طوبی لکم طوبی لکم طیبوا کراما و اشربوا
سقیا لهذا المفتتح القوم غرقی فی الفرح
زین سو قدح زان سو قدح تا شد شکم ها چارسو
کس را نماند از خود خبر بربند در بگشا کمر
از دست رفتیم ای پسر رو دست ها از ما بشو
من مست چشم شنگ تو و آن طره آونگ تو
کز باده گلرنگ تو وارسته ایم از رنگ و بو
خامش کن کز بیخودی گر های و هویی می زدی
این جا به فضل ایزدی نی های می گنجد نه هو
می گشته ام بی هوش من تا روز روشن دوش من
یک ساعتی ساران کو یک ساعتی پایان کو
ای شمس تبریزی بیا ای جان و دل چاکر تو را
گر چه نبشتی از جفا نام مرا بر آب جو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *