+ - x
 » از همین شاعر
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده
 نازنینی را رها کن با شهان نازنین
 وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری
 حدی نداری در خوش لقایی
 بگویم مثالی از این عشق سوزان
 گرفت خشم ز بستان سر خری و برون شد

 » بیشتر بخوانید...
 باران
 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
 مادر
 زیر پیراهنت جای من است
 انتخاب
 به گلشنی که دهم عرض شوخی او را
 از کابل تا دوبی
 ماهی
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 مرا بخوان

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
عنبر نی و مشک نی بوی وی است بوی او
سلسله ای است بی بها دشمن جمله توبه ها
توبه شکست من کیم سنگ من و سبوی او
توبه شکست او بسی توبه و این چنین کسی
پرده دری و دلبری خوی وی است خوی او
توبه من برای او توبه شکن هوای او
توبه من گناه من سوخته پیش روی او
شاخ و درخت عقل و جان نیست مگر به باغ او
آب حیات جاودان نیست مگر به جوی او
عشق و نشاط گستری با می و رطل ساغری
می رسد از کنارها غلغل وهای هوی او
مرد که خودپسند شد همچو کدو بلند شد
تا نشود ز خود تهی پر نشود کدوی او
سایه که باز می شود جمع و دراز می شود
هست ز آفتاب جان قوت جست و جوی او
سایه وی است و نور او جمع وی است و دور او
نور ز عکس روی او سایه ز عکس موی او
ای مه و آفتاب جان پرده دری مکن عیان
تا ز فلک فرودرد پرده هفت توی او
چیست درون جیب من جز تو و من حجاب من
ای من و تو فنا شده پیش بقای اوی او


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *