+ - x
 » از همین شاعر
 در میان پرده خون عشق را گلزارها
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 نبود چنین مه در جهان ای دل همین جا لنگ شو
 آتش عشق تو قلاووز شد
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند

 » بیشتر بخوانید...
 الا ای با د شبگیری پیام من به دلبر بر
 ترا در خواب دیدم گریه کرده
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 عشق یعنی
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 نوازش کن به وصلت یا بکش با خنجر تیزم
 سارا بس است از همه گلهای این جهان
 هولی روز های پاییز است، دامن باد ها پر از رنگ است
 برو جايی که کر و فر نباشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو
سوره هل اتی بخوان نکته لافتی بگو
خیمه جان بر اوج زن در دل بحر موج زن
مشک وجود بردران ترک دو سه سقا بگو
چونک ز خود سفر کنی وز دو جهان گذر کنی
کیست کز او حذر کنی هیچ سخن مخا بگو
از می لعل پرگهر بی خبری و باخبر
در دل ما بزن شرر بر سر ما برآ بگو
ساقی چرخ در طرب مجلس خاک خشک لب
زین دو بزاده روز و شب چیست سبب مرا بگو
از دل چرخ در زمین باغ و گل است و یاسمین
باد خزانش در کمین چیست چنین چرا بگو
بخل و سخا و خیر و شر نیست جدا ز یک دگر
نیست یکی و نیست دو چیست یکی دو تا بگو
بلبل مست تا به کی ناله کنی ز ماه دی
ذکر جفا بس است هی شکر کن از وفا بگو
هیچ در این دو مرحله شکر تو نیست بی گله
نقش فنا بشو هله ز آینه صفا بگو
جزو بهل ز کل بگو خار بهل ز گل بگو
درگذر از صفات او ذات نگر خدا بگو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *