+ - x
 » از همین شاعر
 هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
 از بس که مطرب دل از عشق کرد ناله
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 بس که می انگیخت آن مه شور و شر
 نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد
 هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستم
 دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
 ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان

 » بیشتر بخوانید...
 من و دریچه ی من
 من از آغاز آزادم
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
 گنگ بودی و کس نمی فهمید آن طرف های شور و حال ترا
 کف خاکی که دارم از در اوست
 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم
 بعد ها
 هر ثانیه چو قرن بمیرد
 دوستی همرۀ بتان پوره به گپ نمی شود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

من بیخود و تو بیخود ما را کی برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه
جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه
هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه
تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه
ای لولی بربط زن تو مستتری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه
از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه
گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه
نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه
گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه
من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه
در حلقه لنگانی می باید لنگیدن
این پند ننوشیدی از خواجه علیانه
سرمست چنان خوبی کی کم بود از چوبی
برخاست فغان آخر از استن حنانه
شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *