+ - x
 » از همین شاعر
 ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او
 مست شدی عاقبت آمدی اندر میان
 چون تو شادی بنده گو غمخوار باش
 عاشق آن قند تو جان شکرخای ماست
 بیست و ششم
 الا میر خوبان هلا تا نرنجی
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف من
 شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
 ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی سایۀ سروی ست که بر آب روان افتاده
 غبار
 به شهبازان قربش آشيان بی آشيانی ها
 گریه تلخ
 ناز و ادا و جلوۀ خوبان غنيمت است
 امشب، هرشب
 لالایی
 مرگ
 آتشی بر هستی تریاك و تنباكو بكش
 به آن مؤمن خدا کاری ندارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از انبهی ماهی دریا به نهان گشته
انبه شده قالب ها تا پرده جان گشته
از فرقت آن دریا چون زهر شده شکر
زهر از هوس دریا آب حیوان گشته
در عشرت آن دریا نی این و نه آن بوده
بر ساحل این خشکی این گشته و آن گشته
اندر هوس دریا ای جان چو مرغابی
چندان تو چنین گفته کز عشق چنان گشته
دوش از شکم دریا برخاست یکی صورت
و آن غمزه اش از دریا بس سخته کمان گشته
دل گفت به زیر لب من جان نبرم از وی
سوگند به جان دل کان کار چنان گشته
از غمزه غمازی وز طرفه بغدادی
دل گشته چنان شادی جانم همدان گشته
در بیشه درافتاده در نیم شبی آتش
در پختن این شیران تا مغز پزان گشته
از شعله آن بیشه تابان شده اندیشه
تا قالب جان پیشه بی جا و مکان گشته
گرمابه روحانی آوخ چه پری خوان است
وین عالم گورستان چون جامه کنان گشته
از بهر چنین سری در سوسن ها بنگر
دستوری گفتن نی سر جمله زبان گشته
شمس الحق تبریزی درتافته از روزن
تا آنچ نیارم گفت چون ماه عیان گشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *