+ - x
 » از همین شاعر
 مبارک باشد آن رو را بدیدن بامدادانی
 آن خانه که صد بار در او مایده خوردیم
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من
 از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
 شیر خدا بند گسستن گرفت
 روز طرب است و سال شادی
 بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی
 ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتم
 از پی شمس حق و دین دیده گریان ما
 چند گریزی ز ما چند روی جا به جا

 » بیشتر بخوانید...
 آیینه شکسته
 مار در محراب
 بنویس...
 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید
 ز خامی عشق ناميدم هوس را
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 بشر تا از مقام خود فتاد است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای بخاری را تو جان پنداشته
حبه زر را تو کان پنداشته
ای فرورفته چو قارون در زمین
وی زمین را آسمان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو را
لعبتان را مردمان پنداشته
ای کرانه رفته عشق از ننگ تو
ای تو خود را در میان پنداشته
ای گرفته چشمت آب از دود کفر
دود را نور عیان پنداشته
ای ز شهوت در پلیدی همچو کرم
عاشقان را همچنان پنداشته
مستی شهوت نشان لعنت است
ای نشان را بی نشان پنداشته
ای تو گندیده میان حرف و صوت
وی خدا را بی زبان پنداشته
ماهتابش می زند بر کوریت
ای تو مه را هم نهان پنداشته
هر چه گفتم خویشتن را گفته ام
ای تو هجو دیگران پنداشته


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *