+ - x
 » از همین شاعر
 برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای
 ساقی من خیزد بی گفت من
 اگر حوا بدانستی ز رنگت
 هر زمان لطفت همی در پی رسد
 بیامد عید ای ساقی عنایت را نمی دانی
 ای عربده کرده دوش با من
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای

 » بیشتر بخوانید...
 حال دل عاشق را پرس از من بدنامش
 به قدری از تو بیزارم كه این دیوار و در از من
 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
 در چشمانت
 تنورت گرم تا ماند؛ بسوزانم بسوزانم!
 فصل انسان درو
 بازآی
 از باغ تا بن بست
 دوستت میدارم ای زخم زرد!
 کبود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو جان و جهانی کریما مرا
چه جان و جهان از کجا تا کجا
که جان خود چه باشد بر عاشقان
جهان خود چه باشد بر اولیا
نه بر پشت گاویست جمله زمین
که در مرغزار تو دارد چرا
در آن کاروانی که کل زمین
یکی گاوبارست و تو ره نما
در انبار فضل تو بس دانه هاست
که آن نشکند زیر هفت آسیا
تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم
زهی چشم بند و زهی سیمیا
تو را عالمی غیر هجده هزار
زهی کیمیا و زهی کبریا
یکی بیت دیگر بر این قافیه
بگویم بلی وام دارم تو را
که نگزارد این وام را جز فقیر
که فقرست دریای در وفا
غنی از بخیلی غنی مانده ست
فقیر از سخاوت فقیر از سخا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *