+ - x
 » از همین شاعر
 هر کی ز حور پرسدت رخ بنما که همچنین
 چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 آن بنده آواره باز آمد و باز آمد
 کجا خواهی ز چنگ ما پریدن
 اگر تو مست شرابی چرا حشر نکنی
 نو به نو هر روز باری می کشم
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 هر که را اسرار عشق اظهار شد
 ای جان و جهان چه می گریزی

 » بیشتر بخوانید...
 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
 گاویست در آسمان و نامش پروین
 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
 به روما گفت با من راهب پیر
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 پندار
 اگر حب وطن در دل نداری
 ای غره به اینکه دهر فرمانبر توست
 جهان تا از عدم بیرون کشیدند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
چون برپری سوی فلک همچون ملک مه رو شوی
گر همچو روغن سوزدت خود روشنی کردی همه
سرخیل عشرت ها شوی گر چه ز غم چون مو شوی
هم ملک و هم سلطان شوی هم خلد و هم رضوان شوی
هم کفر و هم ایمان شوی هم شیر و هم آهو شوی
از جای در بی جا روی وز خویشتن تنها روی
بی مرکب و بی پا روی چون آب اندر جو شوی
چون جان و دل یکتا شوی پیدای ناپیدا شوی
هم تلخ و هم حلوا شوی با طبع می همخو شوی
از طبع خشکی و تری همچون مسیحا برپری
گرداب ها را بردری راهی کنی یک سو شوی
شیرین کنی هر شور را حاضر کنی هر دور را
پرده نباشی نور را گر چون فلک نه تو شوی
شه باش دولت ساخته مه باش رفعت یافته
تا چند همچون فاخته جوینده و کوکو شوی
خالی کنی سر از هوس گردی تو زنده بی نفس
یاهو نگویی زان سپس چون غرقه یاهو شوی
هر خانه را روزن شوی هر باغ را گلشن شوی
با من نباشی من شوی چون تو ز خود بی تو شوی
سر در زمین چندین مکش سر را برآور شاد کش
تا تازه و خندان و خوش چون شاخ شفتالو شوی
دیگر نخواهی روشنی از خویشتن گردی غنی
چون شاه مسکین پروری چون ماه ظلمت جو شوی
تو جان نخواهی جان دهی هر درد را درمان دهی
مرهم نجویی زخم را خود زخم را دارو شوی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *