+ - x
 » از همین شاعر
 ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
 جام پر کن ساقیا آتش بزن اندر غمان
 با تو عتاب دارم جانا چرا چنینی
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 از بت باخبر من خبری می رسدم
 ز روی تست عید آثار ما را
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید
 برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
 دو چشم آهوانش شیرگیرست

 » بیشتر بخوانید...
 کس مشکل اسرار اجل را نگشاد
 یک شب
 نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 سر زلفت به هر کس تار دارد
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
 ای پسته تو خنده زده بر حدیث قند
 دل می رود و نیست کسی داد رس ما
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
و اکنون همی خواهم ز تو کز گفت خویشم واخری
بت ها تراشیدم بسی بهر فریب هر کسی
مست خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری
آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو
استاد دیگر را بجو بهر دکان بتگری
دکان ز خود پرداختم انگازها انداختم
قدر جنون بشناختم ز اندیشه ها گشتم بری
گر صورتی آید به دل گویم برون رو ای مضل
ترکیب او ویران کنم گر او نماید لمتری
کی درخور لیلی بود آن کس کز او مجنون شود
پای علم آن کس بود کو راست جانی آن سری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *