+ - x
 » از همین شاعر
 عقل دریابد تو را یا عشق یا جان صفا
 سیزدهم
 ای که مستک شدی و می گویی
 دشمن خویشیم و یار آنکه ما را می کشد
 نگارا مردگان از جان چه دانند
 هر کس به جنس خویش درآمیخت ای نگار
 عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد
 چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم
 ترکبن طبقا عن طبق مولائی
 سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر

 » بیشتر بخوانید...
 ای کاش
 زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
 زندگی
 دل با معرفت
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 در تنور فاصله
 آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیا ای شاه خودکامه نشین بر تخت خودکامی
بیا بر قلب رندان زن که صاحب قرن ایامی
برآور دودها از دل بجز در خون مکن منزل
فلک را از فلک بگسل که جان آتش اندامی
در آن دریا که خون است آن ز خشک و تر برون است آن
بیا بنما که چون است آن که حوت موج آشامی
اشارت کن بدان سرده که رندانند اندر ده
سبک رطل گران درده که تو ساقی آن جامی
قدح در کار شیران کن ز زرشان چشم سیران کن
به جامی عقل ویران کن که عقل آن جا بود خامی
بسوز از حسن ای خاقان تو نام و ننگ مشتاقان
که سرد آید ز عشاقان حذر کردن ز بدنامی
بدیدم عقل کل را من نهاده ذبح بر گردن
بگفتم پیش این پرفن چو اسماعیل چون رامی
بگفت از عشق شمس الدین که تبریز است از او چون چین
چو مه رویان نوآیین به گرد مجلس سامی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *