+ - x
 » از همین شاعر
 آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 فرست باده ی جان را به رسم دلداری
 هر که بهر تو انتظار کند
 تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
 ساقی انصاف خوش لقایی
 رو رو که از این جهان گذشتی
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
 دو چشم آهوانش شیرگیرست
 به پیش آر سغراق گلگون من

 » بیشتر بخوانید...
 ای سرو روان بیا که دستت بوسم
 جهان را محکمی از امهات است
 در دل را بروی کس نبستم
 گردن خم نمی کنم
 دوش هر صاحبدلی کز بار غم خم می شود
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

جانا به غریبستان چندین به چه می مانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم
یا راه نمی دانی یا نامه نمی خوانی
گر نامه نمی خوانی خود نامه تو را خواند
ور راه نمی دانی در پنجه ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی
ای از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته
از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی
هم آبی و هم جویی هم آب همی جویی
هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی
چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان
آمیخته ای با جان یا پرتو جانانی
نور قمری در شب قند و شکری در لب
یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی
هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر
بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی
از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن
زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *