+ - x
 » از همین شاعر
 ای شاهد سیمین ذقن درده شرابی همچو زر
 تو را سعادت بادا در آن جمال و جلال
 دلا گر مرا تو ببینی ندانی
 من به سوی باغ و گلشن می روم
 برانید، برانید که تا باز نمانید
 عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آن
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 بوی باغ و گلستان آید همی

 » بیشتر بخوانید...
 فصل انسان درو
 ز بحر لا در اسرار منصور
 مائیم که اصل شادی و کان غمیم
 چه پرسی از نماز عاشقانه
 در جنان جان تماشا نيست کار هر کسی
 می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 قامت غزل
 اُحُد (3)
 از راهبی ز دير ز ناقوس شد بگوش
 به اختیار گرو برد چشم یار از من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
زیرا به ادب یابی آن چیز که می گویی
حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا
هیهات چنان رویی یابند به بی رویی
در عین نظر بنشین چون مردمک دیده
در خویش بجو ای دل آن چیز که می جویی
بگریز ز همسایه گر سایه نمی خواهی
در خود منگر زیرا در دیده خود مویی
گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی
ور بر لب دریایی چون روی نمی شویی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *