+ - x
 » از همین شاعر
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 ز عشق روی تو روشن دل بنین و بنات
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 ادر کاسی و دعنی عن فنونی
 امیر دل همی گوید تو را گر تو دلی داری
 آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
 بشنیده بدم که جان جانی
 تو نور دیده جان یا دو دیده مایی
 دیدم نگار خود را می گشت گرد خانه
 آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست پا

 » بیشتر بخوانید...
 خانه از سنگ بنا کن محل زلزله هاست
 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
 در سرزمین های دیگر
 عارف کسی بود که به شب ای خدا کند
 چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من
 او سپهر و من کف خاک او کجا و من کجا
 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
 سحرها در گریبان شب اوست
 گر کماندار خیالت در زه آرد تیر را
 کاغذ دیواری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

صلا ای صوفیان کامروز باری
سماع است و شراب و عیش آری
صلا که ساعتی دیگر نیابی
ز مشرق تا به مغرب هوشیاری
چنان در بحر مستی غرق گردند
که دل در عشق خوبی خوش عذاری
از این مستان ننوشی های و هویی
وزین خوبان نبینی گوشواری
در این مستان کجا وهمی رسیدی
گر این مستان ننالند از خماری
به صد عالم نگنجد از جلالت
چنین سلطان و اعظم شهریاری
ولیکن چون غبار انگیخت اسپش
به وهم آمد کر و فر سواری
دهان بربند کاین جا یک نظر نیست
که بشناسد سواری از غباری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *