+ - x
 » از همین شاعر
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 هم به درد این درد را درمان کنم
 من اگر مستم اگر هشیارم
 از دل رفته نشان می آید
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 در دل من پرده ی نو می زنی
 مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد
 ای ز هجران تو مردن طرب و راحت من
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم

 » بیشتر بخوانید...
 دجود است اینکه بینی یا نمود است
 در ميان سينه ام دل می خورد بسيار چرخ
 چراغ هوش
 باریکه راه سرنوشت
 اگر دانا دل و صافی ضمیر است
 طرح ناز
 عبث
 دیگر تنها نیستم
 لعل جان بخش
 صدف خیال خامم به کناب ساحل تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

منم غرقه درون جوی باری
نهانم می خلد در آب خاری
اگر چه خار را من می نبینم
نیم خالی ز زخم خار باری
ندانم تا چه خار است اندر این جوی
که خالی نیست جان از خارخاری
تنم را بین که صورتگر ز سوزن
بر او بنگاشت هر سویی نگاری
چو پیراهن برون افکندم از سر
به دریا درشدم مرغاب واری
که غسل آرم برون آیم به پاکی
به خنده گفت موج بحر کاری
مثال کاسه چوبین بگشتم
بر آن آبی که دارد سهم ناری
نمی دانم که آن ساحل کجا شد
که پیدا نیست دریا را کناری
تو شمس الدین تبریز ار ملولی
به هر لحظه چه افروزی شراری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *