+ - x
 » از همین شاعر
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 هل طربا لعاشق وافقه زمانه
 عاشقان را آتشی وآنگه چه پنهان آتشی
 این طریق دارهم یا سندی و سیدی
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
 من از سخنان مهرانگیز
 ای صنم گلزاری چند مرا آزاری
 یا کالمینا یا حاکمینا

 » بیشتر بخوانید...
 ترا در خواب دیدم گریه کرده
 روز وصل دوستداران یاد باد
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 افسانه من
 پیش توانگرمنشان ، پهلوی لاغر مگشا
 حق می دهی به من که بمیرم، ضروری است
 افتاده ایم مثل دو تا دست روی هم
 گل سرخ
 چون حاصل آدمی در این شورستان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خدایگان جمال و خلاصه خوبی
به جان و عقل درآمد به رسم گل کوبی
بیا بیا که حیات و نجات خلق تویی
بیا بیا که تو چشم و چراغ یعقوبی
قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت
ز آب و گل برود تیرگی و محجوبی
ز تاب تو برسد سنگ ها به یاقوتی
ز طالبیت رسد طالبی به مطلوبی
بیا بیا که جمال و جلال می بخشی
بیا بیا که دوای هزار ایوبی
بیا بیا تو اگر چه نرفته ای هرگز
ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
به جای جان تو نشین که هزار چون جانی
محب و عاشق خود را تو کش که محبوبی
اگر نه شاه جهان اوست ای جهان دژم
به جان او که بگویی چرا در آشوبی
گهی ز رایت سبزش لطیف و سرسبزی
ز قلب لشکر هیجاش گاه مقلوبی
دمی چو فکرت نقاش نقش ها سازی
گهی چو دسته فراش فرش ها روبی
چو نقش را تو بروبی خلاصه آن را
فرشتگی دهی و پر و بال کروبی
خموش آب نگهدار همچو مشک درست
ور از شکاف بریزی بدانک معیوبی
به شمس مفخر تبریز از آن رسید دلت
که چست دلدل دل می نمود مرکوبی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *