+ - x
 » از همین شاعر
 مولانا مولانا اغنانا اغنانا
 خبر واده کز این دنیای فانی
 یک دمی خوش چو گلستان کندم
 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند
 مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 ظننتم ایا عذال ان قد عدلتم
 دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود
 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی
 من نیت آن کردم تا باشم سودایی

 » بیشتر بخوانید...
 سیه چارد سرم افکنده منبر
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب
 خاکستر پروانه
 باز ساعت روی شش افتاد، پیهم زنگ زنگ
 قدت طوبی، رخت ماه تمام است
 ریختم با نوجوانی باز طرح زندگانی
 بسکه چون گل پرده ها بر پرده شد سامان مرا
 حوض گل و شکوفه گل و آبشار گل
 لبخند در سکوت تو در بند می شود
 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ز بامداد دلم می جهد به سودایی
ز بامداد پگه می زند یکی رایی
چگونه آه نگویم که آتشی بفروخت
که از پگه دل من گشت آتش افزایی
فسون ناله بخوانم بر اژدهای غمش
که آتشست دم او و ناله سقایی
عجب که دوش کجا بوده است این دل من
که بر رخ دل من هست تازه صفرایی
به سوی جسم چو خاکسترم میا گستاخ
که زیر اوست یکی آتشی و دریایی
به خوی آتش او من همی روم ای یار
به حیله ها و به تزویرها و هیهایی
ز دردمیدن عشقش دلم شکست آورد
که عشق را دم تندست و دل چو سرنایی
به جست و جوی وصالش دل مراست به عشق
چه آتشین طلبی و چه آهنین پایی
حدیث آتش گویم ز شمس تبریزی
که تا ز تابش نورش رسد به هر جایی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *