+ - x
 » از همین شاعر
 آن سفره بیار و در میان نه
 مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی
 ما به تماشای تو بازآمدیم
 ای جان ای جان فی ستر الله
 غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 درآ تا خرقه قالب دراندازم همین ساعت
 وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
 امروز سرکشان را عشقت جلوه کردن
 چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر

 » بیشتر بخوانید...
 کنفرانس لندن
 حضور ناخلف بغض
 خاکی که به زیر پای هر نادانی است
 سیه چارد سرم افکنده منبر
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 برای شما که عشق تان زندگیست
 بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن
 از مرز انزوا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غدرالعشق فزلت قدمی
مزج الفرقة دمعی بدمی
و حنی القلب بما اورثنی
ندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و نی
اسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنی
شرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانم
نیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر ترا
بدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال
حسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم
من اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدما
منک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبر
ز من بی دل و هذا قسمی
لا تبح قتلی بالصد وصل
و اجرنی، انا صید الحرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *