+ - x
 » از همین شاعر
 عشق بین با عاشقان آمیخته
 چو درد گیرد دندان تو عدو گردد
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 چو سرمست منی ای جان ز خیر و شر چه اندیشی
 من از عالم تو را تنها گزینم
 با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی
 آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
 به گوش دل پنهانی بگفت رحمت کل
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده

 » بیشتر بخوانید...
 دی شاخ شکوفه در چمن می خندید
 ماهی ها در ماهی تابه مستی میكنند
 شرمی نداشتید، تنی را فروختید
 سحر از پی ندارد شام غمگینی که من دارم
 آن کس که به دست جام دارد
 زاهد اگرچه لاف ز پرهيز می زند
 بگذر از من که دلی خسته و پر غم دارم
 دلهای گریخته
 عصیان خدا
 ماه پیشونی

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

گهی پرده سوزی، گهی پرده داری
تو سر خزانی، تو جان بهاری
خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین
توی قهر و لطفش، بیا تا چه داری
بهاران بیاید، ببخشی سعادت
خزان چون بیاید، سعادت بکاری
ز گلها که روید بهارت ز دلها
به پیش افکند گل سر، از شرمساری
گرین گل ازان گل یکی لطف بردی
نکردی یکی خار در باغ خاری
همه پادشاهان، شکاری بجویند
توی که به جانت بجوید شکاری
شکاران به پیشت، گلوها کشیده
که جان بخش ما را، سزد جان سپاری
قراری گرفته، غم عشق در دل
قرار غم الحق دهد بی قراری
دلا معنی بی قراری بگویم
بنه گوش، یارانه بشنو، که یاری
فدیت لمولی به افتخاری
بطی الاجابة، سریع الفرار
و منذ سبانی هواه، ترانی
اموت و احیی، بغیر اختیاری
اموت بهجر، و احیی بوصل
فهذاک سکری، وذاک خماری
عجبت بانی اذرب بشمس
اذا غاب عنی زمان التواری
اذا غاب غبنا، و ان عاتعدنا
کذا عادةالشمس فوق الذراری
بمائین یحیی، بحس و عقل
فذوا الحس راکد، وذوا العقل جاری
فماالعقل، الا طلاب المواقب
و ماالحس الاخداع العواری
فذو العقل یبصر هداه و یخضع
و ذوالحس یبصر هواه یماری
گهی آفتابی ز بالا بتابی
گهی ابرواری چو گوهر بتابی
زمین گوهرت را به جای چراغی
نهد پیش مهمان به شبهای تاری
ز من چون روی تو ز من رود هم
برم چون بیایی، مرا هم بیاری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *