+ - x
 » از همین شاعر
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 نگارا تو در اندیشه درازی
 چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم
 در جهان گر بازجویی نیست بی سودا سری
 ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد
 علتی باشد که آن اندر بهاران بد شود
 خیز که امروز جهان آن ماست
 بریده شد از این جوی جهان آب

 » بیشتر بخوانید...
 تبعیدگاه
 سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
 قامت من اندکی خم گشته است
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 سمندر مشربی را ناير و نير گلستانست
 خال سيه که در بر رخسار دلبرست
 استاده باش روی گپت از اول نگو
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 نیمه راه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما
راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا
سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو
دولت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا
دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم
گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا
دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان
بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی
سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو
نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا
گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او
پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا
سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب
تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا
شرح جدایی و درآمیختگی سایه و نور
لا یتناهی و لن جت بضعف مددا
نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او
بی سببی قد جعل الله لکل سببا
آینه همدگر افتاد مسبب و سبب
هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *