+ - x
 » از همین شاعر
 آفتابا سوی مه رویان شدی
 شنودم من که چاکر را ستودی
 از اول امروز چو آشفته و مستیم
 گستاخ مکن تو ناکسان را
 چو اسم شمس دین اسما تو دیدی
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری
 دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
 بیا ای جان نو داده جهان را
 اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده

 » بیشتر بخوانید...
 راست و دروغ
 لحظه های گم شده
 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 مجنون صفت به ناله و فریاد می روم
 خير خدايا دلم زنگ خطر می زند
 چه باشد زندگانی را بهایی
 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 مثل یک بوتل ودکای پس از خوردن بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد
ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد
زان میوه های نادره زیرک دل و گربز خورد
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس
وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خورد
چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد
آن کو به غصب و دزدیی آهنگ پالیزی کند
از داد و داور عاقبت اشکنجه های غز خورد
ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود
ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد
وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد
از پوست ها فارغ شود کی غصه قندز خورد
صفراییی کز طبع بد از نار شیرین می رمد
نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد
خامش نخواهد خورد خود این راح های روح را
آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *