+ - x
 » از همین شاعر
 من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
 ای تن و جان بنده او بند شکرخنده او
 یا رب چه یار دارم شیرین شکار دارم
 طرب ای بحر اصل آب حیات
 گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم
 ای جان و جهان آخر از روی نکوکاری
 ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
 آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
 جانا بیار باده که ایام می رود
 خورانمت می جان تا دگر تو غم نخوری

 » بیشتر بخوانید...
 ناگفته ها در نگاه
 باغ جمال
 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
 من بی می ناب زیستن نتوانم
 هرزه برگردون رساندی وهم بود و هست را
 نیستی پیشه کن از عالم پندار برآ
 یا ران انتحا ری
 دلتنگی
 رازست محرمانه بمغز سخن برس
 بیا مرا که غمت آب کرده یاری کن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می کنند
وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می کنند
وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می کنند
وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می کنند
وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می کنند
وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می کنند
ای مه ز رخسارت خجل مستان سلامت می کنند
وی راحت و آرام دل مستان سلامت می کنند
ای جان جان ای جان جان مستان سلامت می کنند
یک مست این جا بیش نیست مستان سلامت می کنند
ای آرزوی آرزو مستان سلامت می کنند
آن پرده را بردار زو مستان سلامت می کنند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *