+ - x
 » از همین شاعر
 هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
 ز بامداد چه دشمن کشست دیدن یار
 در شهر شما یکی نگاریست
 اندرآ عیش بی تو شادان نیست
 یا مخجل البدر اشرقنا بلالا
 خدمت بی دوستی را قدر و قیمت هست نیست
 بادست مرا زان سر اندر سر و در سبلت
 چشم پرنور که مست نظر جانانست
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست

 » بیشتر بخوانید...
 مرا از منطق آید بوی خامی
 طرح ناز
 مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان
 سوار برق عمرم ، نیست برگشتن عنانم را
 بهار
 نه نیروی خودی را آزمودی
 دیوانه می رقصد
 ای دل غم این جهان فرسوده مخور
 زنده گی عشق من است
 ماجرای این و آن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد
کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد
ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی
عروسی دارد این عالم که بستان پرجهیز آمد
بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین
که یاغی رفت و از نصرت نسیم مشک بیز آمد
بیا ای پاک مغز من ببو گلزار نغز من
به رغم هر خری کاهل که مشک او کمیز آمد
زمین بشکافت و بیرون شد از آن رو خنجرش خواندم
به یک دم از عدم لشکر به اقلیم حجیز آمد
سپاه گلشن و ریحان بحمدالله مظفر شد
که تیغ و خنجر سوسن در این پیکار تیز آمد
چو حلواهای بی آتش رسید از دیگ چوبین خوش
سر هر شاخ پرحلوا به سان کفچلیز آمد
به گوش غنچه نیلوفر همی گوید که یا عبهر
باستیز عدو می خور که هنگام ستیز آمد
مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
مکن با او تو همراهی که او بس سست و حیز آمد
خمش باش و بجو عصمت سفر کن جانب حضرت
که نبود خواب را لذت چو بانگ خیز خیز آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *