+ - x
 » از همین شاعر
 یا خفی الحسن بین الناس یا نور الدجی
 هر صبوحی ارغنون ها را برنجان همچنین
 دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا
 ببسته است پری نهانیی پایم
 ای برده اختیارم تو اختیار مایی
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

 » بیشتر بخوانید...
 وقتی میان فاجعه و درد میشوی
 می وزد باد
 پارسی
 می روم هر لحظه از خود روبروی کیستم؟
 ای دل به ساز عرش اگر گوش می کنی
 هزار جهد بکردم که یار من باشی
 چه ظلمت است اینکه گشت غفلت به چشم یاران ز نور پیدا
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 دست های تو با همین سرخی روی دستان داغ من شاید
 بود سرگشتگيهايم نشان رهبريهايش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روزم به عیادت شب آمد
جانم به زیارت لب آمد
از بس که شنید یاربم چرخ
از یارب من به یارب آمد
یار آمد و جام باده بر کف
زان می که خلاف مذهب آمد
هر بار ز جرعه مست بودم
این بار قدح لبالب آمد
عالم به خمار اوست معجب
پس وی چه عجب که معجب آمد
بر هر فلکی که ماه او تافت
خورشید کمینه کوکب آمد
گویی مه نو سواره دیدش
کز عشق چو نعل مرکب آمد
این بس نبود شرف جهان را
کو روح و جهان چو قالب آمد
شاد آن دل روشنی که بیند
دل را که چه سان مقرب آمد
از پرتو دل جهان پرگل
زیبا و خوش و مدب آمد
هر میوه به وقت خویش سر کرد
هر فصل چه سان مرتب آمد
بس کن که به پیش ناطق کل
گویای خمش مهذب آمد
بس کن که عروس جان ز جلوه
با نامحرم معذب آمد
من بس نکنم که بی دلان را
این کلبشکر مجرب آمد
من بس نکنم به کوری آنک
اندر ره دین مذبذب آمد
خامش که به گفت حاجتی نیست
چون جذب فرغت فانصب آمد
خود گفتن بنده جذب حقست
کز بنده به بنده اقرب آمد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *