+ - x
 » از همین شاعر
 گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی
 یک چند رندند این طرف در ظل دل پنهان شده
 می رسد ای جان باد بهاری
 ای بر سر بازاری دستار چنان کرده
 یکی مطرب همی خواهم در این دم
 لعل لبش داد کنون مر مرا
 آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد
 ما صحبت همدگر گزینیم
 می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام
 بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

 » بیشتر بخوانید...
 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
 از مرگ نترسم که مددکار من است
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 المنۀ لله که در میکده باز است
 کشند ز سينهء من آه زبانه برون
 جوانان را بد آموز است این عصر
 آبنوش سپیده
 نا خورده شراب می خروشیم
 غريبم من سر و سامانه ام نيست
 آستان عشق

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آن کس که به بندگیت آید
با او تو چنین کنی نشاید
ای روی تو خوب و خوی تو خوش
چون تو گهری فلک نزاید
روی تو و خوی تو لطیفست
سر دل تو لطیف باید
آن شخص که مردنیست فردا
امروز چرا جفا نماید
چیزی که به خود نمی پسندد
آن بر دگری چه آزماید
از خشم مخای هیچ کس را
تا خشم خدا تو را نخاید
برخیز ز قصد خون خلقان
تا بر سر تو فرونیاید
آن گاه قضا ز تو بگردد
کان وسوسه در دلت نیاید
ای گفته که مردم این چه مردیست
کابلیس تو را چنین بگاید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *