+ - x
 » از همین شاعر
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 چیست که هر دمی چنین می کشدم به سوی او
 یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
 کسی کز غمزۀ صد عقل بندد
 چند قبا بر قد دل دوختم
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 ببین ذرات روحانی که شد تابان از این صحرا
 به جان تو که از این دلشده کرانه مکن
 ای چرخ عیب جویم وی سقف پرستیزم
 دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

 » بیشتر بخوانید...
 ناودانها
 شهرت طلبی چند به هم ساخته اند
 هرچند که در هستی خود خاک ندارم
 دستگیری پدرانه یا مردسالاری تجربی
 خنده فروش
 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
 هم میهنم ز چیست که همتا نمی شویم
 سیمرغ های بی آشیانه ی البرز
 خرم آنروز
 مرز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرمابه دهر جان فزا بود
زیرا که در او پری ما بود
مر پریان را ز حیرت او
هر گوشه مقال و ماجرا بود
عقلست چراغ ماجراها
آن جا هش و عقل از کجا بود
در صرصر عشق عقل پشه ست
آن جا چه مجال عقل ها بود
از احمد پا کشید جبریل
از سدره سفر چو ماورا بود
گفتا که بسوزم ار بیایم
کان سو همه عشق بد ولا بود
تعظیم و مواصلت دو ضدند
در فسحت وصل آن هبا بود
آن جا لیلی شدست مجنون
زیرا که جنون هزار تا بود
آن جا حسنی نقاب بگشود
پیراهن حسن ها قبا بود
یوسف در عشق بد زلیخا
نی زهره و چنگ و نی نوا بود
وان نافخ صور مانده بی روح
کان جا جز روح دوست لا بود
در بحر گریخت این مقالات
زیرا هنگام آشنا بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *