+ - x
 » از همین شاعر
 صنما جفا رها کن کرم این روا ندارد
 ای امتان باطل بر نان زنید بر نان
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
 در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم
 گر روی بگردانی تو پشت قوی داری
 گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
 می رسد ای جان باد بهاری
 واقعه ای بدیده ام لایق لطف و آفرین
 یا ملک المغرب والمشرق

 » بیشتر بخوانید...
 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
 شهر بی دروازه
 در طریق عشق خام افتاده ام
 مرد مسلمان
 هر ذره يک جهان بخدايی بود وکيل
 کشتند بشر را که سیاست این است
 چو بلبل نالهٔ زاری نداری
 نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
 با یاد چشمهای تو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شهر پر شد لولیان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دستمزد
هر که بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باری ببرد
گرد من می گشت یک لولی پریر
همچنینم برد کلی کرد و مرد
کرد لولی دست خود در خون من
خون من در دست آن لولی فسرد
تا که می شد خون من انگوروار
سال ها انگور دل را می فشرد
کرد دیدم کو کند دزدی ولیک
کرد ما را بین که او دزدید کرد
کی گمان دارد که او دزدی کند
خاصه شه صوفی شد آمد مو سترد
دزد خونی بین که هر کس را که کشت
خضر و الیاسی شد و هرگز نمرد
رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت
سیم برد و دامن پرزر شمرد
دردها و دردها را صاف کرد
پیش او آرید هر جا هست درد
این جهان چشمست و او چون مردمک
تنگ می آید جهان زین مرد خرد
باز رشک حق دهانم قفل کرد
شد کلید و قفل را جایی سپرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *