+ - x
 » از همین شاعر
 تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
 گر از شراب دوشین در سر خمار داری
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 بشکن سبو و کوزه ای میرآب جان ها
 ز اول بامداد سرمستی
 خواهم که کفک خونین از دیگ جان برآرم
 بار دیگر یار ما هنباز کرد
 هفتم
 این کیست این این کیست این این یوسف ثانی است این
 بلبل نگر که جانب گلزار می رود

 » بیشتر بخوانید...
 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
 مهار تبسم
 شهرزاد
 لب جویی که از عکس تو پردازی ست آبش را
 آمد آن پيمان شکن باز از سر پيمان نو
 خربزه خربزه ره دید، رنگ می گیره
 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
 گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
 صلح کل
 دل فرش فزای بامم امروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ساقیان سرمست در کار آمدند
مستیان در کوی خمار آمدند
حلقه حلقه عاشقان و بی دلان
بر امید بوی دلدار آمدند
بلبلان مست و مستان الست
بر امید گل به گلزار آمدند
هین که مخموران در این دم جوق جوق
بر در ساقی به زنهار آمدند
یک ندا آمد عجب از کوی دل
بی دل و بی پا به یک بار آمدند
از خوشی بوی او در کوی او
بیخود و بی کفش و دستار آمدند
بی محابا ده تو ای ساقی مدام
هین که جان ها مست اسرار آمدند
عارفان از خویش بی خویش آمدند
زاهدان در کار هشیار آمدند
ساقیا تو جمله را یک رنگ کن
باده ده گر یار و اغیار آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *