+ - x
 » از همین شاعر
 بجوشید بجوشید که ما اهل شعاریم
 ای بی تو حرام زندگانی
 در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را
 مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو
 آمدم باز تا چنان گردم
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 خوش باش که هر که راز داند
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 دوش رفتم در میان مجلس سلطان خویش
 بیستم

 » بیشتر بخوانید...
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 شعر های مصطفا هزاره
 خوشست پیری اگر مانده بود جان جوانی
 نشان دل
 کو دماغ جهد، تن در خاکساری داده را
 نغمه ی روسبی
 تو صبحهای بهاری پرنده گان تو ام
 بيا که مست و مدهوشت شوم يار
 نالد به حال زار من امشب سه تار من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید
دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید
گرمی شیر غران تیزی تیغ بران
نری جمله نران با عشق کند آید
در راه رهزنانند وین همرهان زنانند
پای نگارکرده این راه را نشاید
طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد
کو رستم سرآمد تا دست برگشاید
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب
چون برق بجهد از تن یک لحظه ای نپاید
هرگز چنین سری را تیغ اجل نبرد
کاین سر ز سربلندی بر ساق عرش ساید
هرگز چنین دلی را غصه فرونگیرد
غم های عالم او را شادی دل فزاید
دریا پیش ترش رو او ابر نوبهارست
عالم بدوست شیرین قاصد ترش نماید
شیرش نخواهد آهو آهوی اوست یاهو
منکر در این چراخور بسیار ژاژ خاید
در عشق جوی ما را در ما بجوی او را
گاهی منش ستایم گاه او مرا ستاید
تا چون صدف ز دریا بگشاید او دهانی
دریای ما و من را چون قطره در رباید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *