+ - x
 » از همین شاعر
 درخت اگر متحرک بدی به پا و به پر
 امشب پریان را من تا روز به دلداری
 ز میخانه دگربار این چه بویست
 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 ای گشته ز شاه عشق شهمات
 بنمود وفا از این جا
 خواجه اگر تو همچو ما بیخود و شوخ و مستی
 جان من و جان تو بستست به همدیگر
 هله صیاد نگویی که چه دام است و چه دانه

 » بیشتر بخوانید...
 آه
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 بی گفتگو به کلبه ام ای آشنا بيا
 چکامه های آزادی
 اشتباه باور
 استسقا
 ز بس پرهيز بسيار می کنی يار
 دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد
 خزان دوباره نرفت
 حافظ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از رسن زلف تو خلق به جان آمدند
بهر رسن بازیش لولیکان آمدند
در دل هر لولیی عشق چو استاره ای
رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
در هوس این سماع از پس بستان عشق
سروقدان چون چنار دست زنان آمدند
بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایم
تا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند
لولیکان قنق در کف گوشه تتق
وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند
شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی
سینه گشاده به ما بهر امان آمدند
شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما
گر چه که از تیر غمز سخته کمان آمدند
شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک
زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند
جانب تبریز در شمس حقم دیده اند
ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *