+ - x
 » از همین شاعر
 تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم
 ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند
 مه طلعتی و شهره قبایی بدیده ای
 افندس مسین کاغا یومیندن
 مجلس خوش کن از آن دو پاره چوب
 ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد
 توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم
 سی و هشتم
 آمد آمد نگار پوشیده
 هر روز بامداد درآید یکی پری

 » بیشتر بخوانید...
 میزبانی مهمان
 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
 فرصتی داری ز گرد اضطراب دل برآ
 آسمان آبی
 گشتم دچار گردش دوران کمک، کمک
 به ناز کج کلهء چون بزين سوار شود
 زاد روز سحر
 نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
 ز من گیر این که مردی کور چشمی
 دم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار جان مقدس فدای روی تو باد
که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد
هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق
که او به دام هوای چو تو شهی افتاد
ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت
که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد
دلم هزار گره داشت همچو رشته سحر
ز سحر چشم خوشت آن همه گره بگشاد
بلندبین ز تو گشتست هر دو دیده عشق
ببین تو قوت شاگرد و حکمت استاد
نشسته ایم دل و عشق و کالبد پیشت
یکی خراب و یکی مست وان دگر دلشاد
به حکم تست بگریانی و بخندانی
همه چو شاخ درختیم و عشق تو چون باد
به باد عشق تو زردیم هم بدان سبزیم
تو راست جمله ولایت تو راست جمله مراد
کلوخ و سنگ چه داند بهار را چه اثر
بهار را ز چمن پرس و سنبل و شمشاد
درخت را ز برون سوی باد گرداند
درخت دل را باد اندرونست یعنی یاد
به زیر سایه زلفت دلم چه خوش خفته ست
خراب و مست و لطیف و خوش و کش و آزاد
چو غیرت تو دلم را ز خواب بجهانید
خمار خیزد و فریاد دردهد فریاد
ولی چو مست کنی مر مرا غلط گردم
گمان برم که امیرم چرا شوم منقاد
به وقت درد بگوییم کای تو و همه تو
چو درد رفت حجابی میان ما بنهاد
در آن زمان که کند عقل عاقبت بینی
ندا ز عشق برآید که هرچ بادا باد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *