+ - x
 » از همین شاعر
 اگر مر تو را صلح آهنگ نیست
 می زنم حلقه در هر خانه ای
 چشم بگشا جان ها بین از بدن بگریخته
 ریاضت نیست پیش ما همه لطفست و بخشایش
 در این خانه کژی ای دل گهی راست
 آینه ای بزدایم از جهت منظر من
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی
 بیچاره کسی که زر ندارد
 بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین

 » بیشتر بخوانید...
 شرر تمهید سازد مطلب ما داستانها را
 دیدار واپسین
 آرزو
 دل چون ز لبت شراب خواهد
 رباعیات
 ز فهم دون نهادان گرچه دور است
 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
 چراغ اندیش
 مرا یاد است از دانای افرنگ
 بگو ابلیس را از من پیامی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
پسته لعل برگشا تا نشود گران شکر
ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون تویی
تا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر
طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزین
در دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر
آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش تو
گفت که های گم شدم این ملکست یا بشر
جان و جهان چرا چنین عیب و ملامتم کنی
در دل من درآ ببین هر نفسی یکی حشر
عشق بگوید الصلا مایده دو صد بلا
خشک لبی و چشم تر مایده بین ز خشک و تر
چونک چشیدی این دو را جلوه شود بتی تو را
شهره یکی ستاره ای بنده او دو صد قمر
فاش بگو که شمس دین خاصبک و شه یقین
در تبریز همچو دین اوست نهان و مشتهر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *