+ - x
 » از همین شاعر
 کو خر من کو خر من پار بمرد آن خر من
 ای عاشقان ای عاشقان پیمانه را گم کرده ام
 ای یار من ای یار من ای یار بی زنهار من
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 اگر درآید ناگه صنم زهی اقبال
 امروز بحمدالله از دی بترست این دل
 شب رفت حریفکان کجایید
 خبر کن ای ستاره یار ما را
 اندر میان جمع چه جان است آن یکی
 آن لحظه کآفتاب و چراغ جهان شوی

 » بیشتر بخوانید...
 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
 نقش بر خاتم دل صورت ياهوست مگر
  چهار رباعی
 سیاه سر
 گل کو
 ای پیر خردمند پگه تر برخیز
 زنده گی چهرۀ غمناک و لطیفی دارد
 لحظه های گم شده
 جنوب طوفان است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشته ای هم طلب فرشته ای
هم عرصات گشته ای پر ز نبات و نیشکر
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد
با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو
چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
خیز که روز می رود فصل تموز می رود
رفت و هنوز می رود دیو ز سایه عمر
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان
پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
مست و خراب و شاد و خوش می گذری ز پنج و شش
قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم
نوبت تست ای صنم دور توست ای قمر
عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین
آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
گر چه بصر عیان بود نور در او نهان بود
دیده نمی شود نظر جز به بصیرتی دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *