+ - x
 » از همین شاعر
 هذا رشاد الکافرین هذا جزاء الصابرین
 من که ستیزه روترم در طلب لقای تو
 گر نه تهی باشدی بیشترین جوی ها
 قد اسکرنی ربی من قهوة مد راری
 تعال یا مدد العیش و السرور تعال
 چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد
 آید هر دم رسول از طرف شهر یار
 نازنینی را رها کن با شهان نازنین
 من ز وصلت چون به هجران می روم
 ای جان و ای دو دیده بینا چگونه ای

 » بیشتر بخوانید...
 بی دولت عشق زندگانی نفسی ست
 هر کجا گل کرد داغی بر دل دیوانه سوخت
 ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
 بار دیگر در برت با دل کشالی آمدم
 ترا در خویش می بینم
 چون نیست حقیقت و یقین اندر دست
 سرا پا اگر زرد و پژمرده ایم
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بکت عینی غداه البین دمعا
و اخری بالبکا بخلت علینا
فعاقبت التی بخلت علینا
بان غمضتها یوم التقینا
چه مرد آن عتابم خیز یارا
بده آن جام مالامال صهبا
نرنجم ز آنچ مردم می برنجند
که پیشم جمله جان ها هست یکتا
اگر چه پوستینی بازگونه
بپوشیدست این اجسام بر ما
تو را در پوستین من می شناسم
همان جان منی در پوست جانا
بدرم پوست را تو هم بدران
چرا سازیم با خود جنگ و هیجا
یکی جانیم در اجسام مفرق
اگر خردیم اگر پیریم و برنا
چراغک هاست کتش را جدا کرد
یکی اصلست ایشان را و منش
یکی طبع و یکی رنگ و یکی خوی
که سرهاشان نباشد غیر پاها
در این تقریر برهان هاست در دل
به سر با تو بگویم یا به اخفا
غلط خود تو بگویی با تو آن را
چه تو بر توست بنگر این تماشا


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *