+ - x
 » از همین شاعر
 چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه
 علی الله ای مسلمانان از آن هجران پرآتش
 رفتیم بقیه را بقا باد
 گفتم که بجست آن مه از خانه چو عیاری
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
 گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم
 هر نفس آواز عشق می رسد از چپ و راست
 از دخول هر غری افسرده ای در کار من

 » بیشتر بخوانید...
 مه
 نمی دانم چه تنگی درهم افشرد آه مجنون را
 به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش
 فسون جاه عذر لنگ سازد پرفشانی را
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 رفته، رفته از کنارت می­ روم دیگر بچیش
 دل در آن یار دلاویز آویخت
 بی ریشه
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 سر سرگشته ام سامان نداره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا ربا این لطف ها را از لبش پاینده دار
او همه لطفست جمله یا ربش پاینده دار
ای بسی حق ها که دارد بر شب تاریک ماه
ای خدای روز و شب تو بر شبش پاینده دار
هست منزل های خوش مر روح را از مذهبش
ای خدایا روح را بر مذهبش پاینده دار
طفل جان در مکتبش استاد استادان شدست
ای خدا این طفل را در مکتبش پاینده دار
لشکر دین را ز شاهم شمس تبریزی ضیاست
ای خدایا تا ابد بر موکبش پاینده دار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *