+ - x
 » از همین شاعر
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 اشکم دهل شده ست از این جام دم به دم
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرف
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 از دور بدیده شمس دین را
 شاه گشادست رو دیده شه بین که راست
 تو کمترخواره ای هشیار می رو

 » بیشتر بخوانید...
 به افسوس و به حرمان گشته يی يار
 نوش کن جام شراب یک منی
 شب همچنان سیاه
 نه خواب باشم و نه كارهای خوب كنم
 فرار
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 تباهی
 فتادی از مقام کبریائی
 زمین به قبرستان منتهی می شود
 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
جان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشت
رحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشو
بر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
بنده ساقی عشقم مست آن دردی درد
گوشه ای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
گر بیاید غم بگویم آنک غم می خورد رفت
رو به بازار و ربابی از برای من بخر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *