+ - x
 » از همین شاعر
 به سوی ما نگر چشمی برانداز
 نسیم الصبح جد بابتشار
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 دل چو دانه ما مثال آسیا
 نه آتش های ما را ترجمانی
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 سراندازان همی آیی ز راه سینه در دیده
 ای مبارک ز تو صبوح و صباح
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 بلبل نگر که جانب گلزار می رود

 » بیشتر بخوانید...
 برگ خزانی دل من زرد گشته است
 شب آنقَدر شب است كه ترسانده زاغ را
 بگو
 ماییم و می و مطرب و این کنج خراب
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 بر سر آنم که گر ز دست برآید
 بسوز
 سجودیوری دارا و جم را
 دل فرش فزای بامم امروز
 از زخم قلب آبایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا
پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی خبر
سایه شادیست غم غم در پی شادی دود
ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم
چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر
تا پی غم می دوی شادی پی تو می دود
چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر
یاد می کن آن نهنگی را که ما را درکشد
تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر
همچو شمع نخل بندان کتشش در خود کشد
کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *