+ - x
 » از همین شاعر
 غلامم خواجه را آزاد کردم
 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری
 برجه ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده
 تو را ساقی جان گوید برای ننگ و نامی را
 دارد درویش نوش دیگر
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 باز درآمد ز راه فتنه برانگیز من
 هی چه گریزی چندین یک نفس این جا بنشین
 چه کارستان که داری اندر این دل

 » بیشتر بخوانید...
 عقبه ای دیگر نباشد روح از تن رسته را
 همیشه خواهش بالاتر است از بینی
 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
 طالبان
 شعر قرن
 نوبهار دگری می وزد از سوی نفس
 تردید
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
 خاطره ها
 بچشم من جهان جز رهگذر نیست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
هله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بر
بدود روح پیاده سر گنجینه گشاده
رخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر بر
هله منشین و میاسا بهل این صبر و مواسا
بگزین جهد و مقاسا که چو دیکم به شرر بر
اگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستی
شب من روز شدستی زده رایت به سحر بر
هله برجه هله برجه که ز خورشید سفر به
قدم از خانه به در نه همگان را به سفر بر
سفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کن
ز فرات آب روان کن بزن آن آب خضر بر
دم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدی
چو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بر
به شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکو
که طلبکار بدین خو نزند کف به خبر بر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *