+ - x
 » از همین شاعر
 از دفتر عمر ما یکتا ورقی مانده ست
 شوری فتاد در فلک ای مه چه شسته ای
 دل من رای تو دارد، سر سودای تو دارد
 گر جان منکرانت شد خصم جان مستم
 چون بزند گردنم سجده کند گردنش
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
 باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش
 کالی تیشی آینوسای افندی چلبی
 منم از جان خود بیزار بیزار

 » بیشتر بخوانید...
 نه نیروی خودی را آزمودی
 در باغ
 می واژه
 جز پیش ما مخوانید افسانهٔ فنا را
 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
 این کوزه چو من عاشق زاری بوده است
 ما جهان را سر یک بوتل کنیاک زدیم
 مرا با خاطر رويت ببخشا
 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
 مه من بخت نکو فال دارد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بیامدیم دگربار چون نسیم بهار
برآمدیم چو خورشید با صد استظهار
چو آفتاب تموزیم رغم فصل عجوز
فکنده غلغل و شادی میانه گلزار
هزار فاخته جویان ما که کو کوکو
هزار بلبل و طوطی به سوی ما طیار
به ماهیان خبر ما رسید در دریا
هزار موج برآورد جوش دریابار
به ذات پاک خدایی که گوش و هوش دهد
که در جهان نگذاریم یک خرد هشیار
به مصطفی و به هر چار یار فاضل او
که پنج نوبت ما می زنند در اسرار
بیامدیم ز مصر و دو صد قطار شکر
تو هیچ کار مکن جز که نیشکر مفشار
نبات مصر چه حاجت که شمس تبریزی
دو صد نبات بریزد ز لفظ شکربار


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *