+ - x
 » از همین شاعر
 نقش بند جان که جان ها جانب او مایلست
 ای بر سر بازارت صد خرقه به زناری
 سیمبرا ز سیم تو سیمبرم به جان تو
 چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش
 ساقی من خیزد بی گفت من
 ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما
 امروز دیدم یار را ، آن رونق هر کار را
 در بگشا کآمد خامی دگر
 طارت الکتب الکرام من کرام یا عباد
 همی بینم ساقی را که گرد جام می گردد

 » بیشتر بخوانید...
 نوروز
 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند
 هیچ و پیچ
 کافرم گر مخمل و سنجاب می باید مرا
 پربار
 ساعت اعدام
 بخاک طينت شوقم زلال اشک سمندر شد
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
  نشود فاش کسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در این سرما سر ما داری امروز
سر عیش و تماشا داری امروز
تویی خورشید و ما پیشت چو ذره
که ما را بی سر و پا داری امروز
به چارم آسمان پهلوی خورشید
تو ما را چون مسیحا داری امروز
دلا از سنگ صد چشمه روان کن
که احسان موفا داری امروز
تراشیدی ز رحمت نردبانی
که عزم کوچ بالا داری امروز
زهی دعوت زهی مهمانی زفت
که بر چرخ معلا داری امروز
به پیش هر کسی ماهی بریان
در آن ماهی تو دریا داری امروز
درون ماهی دریا کی دیدست
عجایب های زیبا داری امروز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *