+ - x
 » از همین شاعر
 صبح است و صبوح است بر این بام برآییم
 نهان شدند معانی ز یار بی معنی
 کالبد ما ز خواب کاهل و مشغول خاست
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد
 شب که جهان است پر از لولیان
 دریغا کز میان ای یار رفتی
 مبارک باد بر ما این عروسی

 » بیشتر بخوانید...
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 تا دل مسکین من در کار تست
 کس نیست در این گوشه فراموشتر از من
 هر چيز که دارم همه از آن تو باشد
 نه نشاط و نه ماتمی دارم
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز
الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز
من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع
گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز
غوغای روز بینی چون شمع مرده باش
چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز
گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست
چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز
ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما
این پرده را دریدی آن پرده را مدوز
ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی
کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز
اول چنان نواز و در آخر چنین گداز
اول یجوز آمد و امروز لایجوز
ای جان و بخت خندان در روی ما بخند
تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز
در موسم عجوز چو در باغ جان روی
بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز
گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست
گوید که راه باغ نیاموختی هنوز
آن سو که نکته ها و رموز چو جان رسد
ای عمر باد داده تو در نکته و رموز
تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش
با آن کمان دولت کو درمپیچ توز
گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر
همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز
ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی
لم تغنه المناصب و المال و الکنوز
ان کنت ذا غنی و غناک مکتم
کم حبه مکتمه ترصد البروز
یا طالب الجواهر و الدر و الحصی
مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز
می چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر
در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز
استمحن النقود به میزان صادق
ردا لما یضرک مدا لما یعوز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *