+ - x
 » از همین شاعر
 منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی
 بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
 از دور بدیده شمس دین را
 بیست و هفتم
 روز باران است و ما جو می کنیم
 بگفتم حال دل گویم از آن نوعی که دانستم
 به باغ آییم فردا جمله یاران
 الا ای جان جان جان چو می بینی چه می پرسی
 آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی
 کی باشد اختری در اقطار

 » بیشتر بخوانید...
 بعد از هزار سال دلم را بلد نشد
 از اضغاث احلام یک ملاّ
 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
 سرگذشت گل غم
 این چرخ فلک که ما در او حیرانیم
 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 زیبا در زندان
 ياد ايامی که دير و کعبه ام روی تو بود

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر ممنان
وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس
سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم
نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او
جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس
خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد
گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس
چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست
بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب
چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست
سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس
گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده ایت
پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس
دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست
از بصر پروحل گوهر منظر مپرس
چونک بشستی بصر از مدد خون دل
مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس
رو تو به تبریز زود از پی این شکر را
با لطف شمس حق از می و شکر مپرس


تا کنون ۱ دیدگاه بر این سروده نوشته شده است   پنهان نمودن

نیلوفر:

بسیار ممنون




 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *